سلام بر همه آدمها (منظورم دخترها نیستنا) می خوام خاطره ای از زندگی خودم رو برای شما عزیزانم بتعرفم. روزی روزگاری اهریمنی بود که کثیف بود . بعد دلش می خواست یه زید داشته باشه -تیکه- که آدمها بهش حسادت کنن چون خودش اهریمن بود دیگه . خلاصه یه روز که از توی کلبش (منظورم خونمونه ها) آومد بیرون دید هوای خوبیه . گفت: به به عجب هوای خوبی امروز باید روز خوبی باشه اینو گفت و راه افتاد وقتی رسید به دانشگاه (اهریمنه دانشجو بود دیگه ) دیدم اوووووففف خلاصه ما هم سر صبحی که خوابمون می اومد چشمامون شد قد کله وزغ و دنبالش راه افتادیم از در دانشگاه ما رو با خودش برد اون کله شهر سرتونو درد نیارم من شده بودم زبل خان همه جا بودم تا برگشت بهم گفت ااااه چی کار داری منم یه قیافه مظلومانه گرفتم و گفتمم خدا شاهده خسته شدم بیا این شماره رو بگیر یه زنگ بهم بزن گفت برای چی و از این حرفها تا مخش گذاشتم تو فرغون ....... هفته بعش چهارشنبه بهم زنگ زد بهم زنگ زد گفت چی کار داشتی منم گفتم می خوتم ببینمت باهاش یه قرار گذاشتم و رفتم سر قرار پدر سگ انگار از همونجا زنگ زده بود قرارو من گذاشتم جا هم من گفتم ولی زیر ۵ دقیقه خودشو رسوند سر قرار من رفتم اون اونجا بود با یه مانتوی سفید که همه اساسش افتاده بود بیرون (با عرض پوزش دوباره از مریم خانومی --- خب اینجوری بود دیگه) رفتم جلو دستشو دراز کرد و با خوشرویی دستم و گرفت و گفت کجا می خوای بری عزیزم من و می گی داشتم بال در می آوردم بدنم هم داغ شده بود گفتم چه فکر خوبی بریم من تا شب فریم رفتیم تا به خونه دوستش رسیدیم تو راه بهش زنگ زده بود و اطلاع داده بود با آغوش باز از ما دعوت کرد که به داخل برویم من هم با کمال اشتیاق به داخل رفتم واقعا خونه مجردی بود روی میز نهار خوری (سه پرس) سیب زمینی سرخ کرده با روغن زیاد و نمک با کمی نان بود . گفت: بشینین سر سفره درسته کمه ولی با صفاست دانشجویی دیگه بعد گفت شما را در دانشگاه دیدم چه رشته ای می خونی منم گفتم کامپیوتر -نرم افزار- گفت : من معماری می خونم خیلی رشتم و دوست دارم و..................... خلاصه جای اینکه با اون صحبت کنم یک ساعت وخورده ای با این دوستش صحبت کردم سیب زمینیه خیلی روغن داشت گلوم اذیت شد ولی خیلی با مزه بود نهارش که تموم شد رفت تو اتاق از دوستش پرسیدم کجا رفت گفت رفت بخوابه گفتم : چی ما یک کلمه هم با هم صحبت نکردیم می خواد بخوابه . گفت : خواب اگه می خوای برو تا نخوابیده منم رفتم در رو که باز کردم دیدم جل الخالق عجب چیزی افتاده روی تخت منم دوباره برگشتم داخل اتاق عجب دختر هرزه ای بودا یه تاپ داشت با یه شلوارک سورمه ای رفتم رو تخت پیشش نشستم برگشت طرف من گفت: چی می خواستی بگی گفتم: می خواستم باهات یه حالی بکنم گفت خواب شروع کن منتظر چی هستی منم معامله اهریمنی مو آوردم بیرونو حسابی آره....................... بعد که کارم تموم شد گفت همین منم تو دلم گفتم کثافت چه پو رو بازم می خواد منم کم نیاوردم گفتم بزار برم از تو یخچال یه آب بخورمو بیام رفتم از تو یخچال یه لیوان آب تگری و سرد خوردم جیگرم حال اومد رفتم تو اتق دیدم همونجوری کج روی تخت دراز کشیده دوباره رفتم ووو بله وسطهای کار دیدم داره گرمم میشه هی به من می گفت چیه چرا قیافت اینجوری شده دیگه حالم بد شده بود خفن دست از کار کشیدم و بلند شدم از اتاق رفتم بیرون همینجوری پشتم راه می اومدو صدام می کرد کم کم شروع به دویدن کردم اون هم همینجوری دنبالم می اومد و صدام میکرد از خونه رفتم بیرون و داشتم می دویدم طرف دروازه که یهو به خاطر خوردن آب سرد و روغن زیاد سیب زمینی (آب - روغن) قاطی کردم و رادیاتم جوش آورد . من من ؟!؟!؟!؟!؟! صد سال سیاه تنم با تن این دخترهای هرزه برخورد بکنه من اهریمن کثیف با خدای خود احد بسته ام که تا جان در بدن دارم با هیچ دختری رابطه جنسی نداشته باشم
عجب تیکه ای (عذر خواهی می کنم از ابجی گلم )باسنش داشت شلوار لیشو پاره می کرد وسینه های مامانیشم داشت دکمه های مانتو!!!! نه نه شبیه پیراهن بود رو تیکه تیکه می کرد .صورتش بگم (طلا نگو بلا نگو دختر تن پلا بگو ) یه لب داشت اندازه یه بادوم چشمش چشم گاو دماغش ۱۸ دفعه عمل شده صورتش سفید(ولف تیکه)مثل برف موها های لایت شده ابروها کمونی تاتو کرده --- هوووووی(پسرها خودتونو سفت نگهدارین)
. اینو که بهم گفت دیگه نمی دونستم چی کار دارم می کنم گفتم بریم یه جایی که خلوت باشه و یکذره حرف بزنیم تا با هم آشنا بشیم بدون برو برگرد گفت خواب بریم خونه یکی از دوستام دانشجوئه و اینجا یه خونه اجاره کرده هم اون از تنهایی در میاد هم ما با هم کلی می تونیم حرف بزنیم
اول نمی خواستم برم وقتی که داشتم بر گشتم رفیقش بهم گفت برو تریپش اینجوریه طوری نیست راحت باش ![]()
![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط اهریمن کثیف |